پرویز رضایی
3 آذر 1398

خاطرات دفترخانه (قسمت شانزدهم) – بورسیه تحصیلی در ایتالیا

حاجی آقا با گشاده‌رویی و لبخند ملیحی که بر لب داشت اجازه خواست تا وارد دفتر کارم شود و من هم تحت تاثیر منش و تواضع ایشان بی‌اختیار برای ادای احترام از جا برخاستم. ...

20 آبان 1398

خاطرات دفترخانه (قسمت پانزدهم) – چشم تو چشم

هر دو جوان با فاصله چند تا کوچه از همدیگر ساکن همین محله و هر دو بیکار بودند. ...

19 آبان 1398

خاطرات دفترخانه (قسمت چهاردهم) -مرد زن‌ذلیل

این یکی از عجیبترین سندهای تعهد بود که از من خواسته شد تا تنظیم کنم: ...

13 آبان 1398

خاطرات دفترخانه (قسمت سیزدهم) - جهیزیه به عهده مرد است

مرد عصبانی به نظر می‌رسید. این اولین بار بود که برای پسر دومش به خواستگاری می‌رفت. می‌گفت دوره زمانه عوض شده. همه قصد کلاهبرداری دارند. شرط خانواده عروس خانم این است که: ...

4 آبان 1398

خاطرات دفترخانه (قسمت یازدهم) - ازدواج جعلی

حرف ناحق

چهارده سال از ازدواجشان می‌گذشت. قرارشان این بود که خانم تمام 500 سکه مهریه اش رو ابراء کنه (ببخشه) اما وقتی خانم صحبت از حق طلاق کرد همسرش آشفته شد، انگار زن این درخواست رو بدون توافق قبلی و فی‌البداهه مطرح می‌کرد. ...

4 آبان 1398

خاطرات دفترخانه (قسمت دوازدهم)- ازدواج با پسر تراجنسی

حرف ناحق

خانم میانسال که بسیار آرام به نظر می‌رسید، قصد مشاوره داشت - یکی از فعالیتهای روزمره من دادن اینگونه مشاوره‌هاست - خودش را معرفی کرد و گفت پسرم قصد ازدواج دارد ...

4 آبان 1398

خاطرات دفترخانه (قسمت دهم) - مهریه دست و پای شوهر

حرف ناحق

قبلا هم به دفترخانه آمده بودند اما نتیجه‌ای نداشت. همسرش می‌گفت در صورتی حاضر به ادامه زندگی با اوست که مرد هیچ رابطه‌ای با خانواده خود نداشته باشد! ...

4 آبان 1398

خاطرات دفترخانه (قسمت نهم) - قضاوتهای شتاب‌زده

حرف ناحق

قبلا هم از مردی نوشتم که با همسر و پسر بزرگ و نوه‌اش برای دادن وکالت طلاق آمده بود و از شکایت آنها از آن شخص که برغم ده‌ها بار تعهد باز هم پیمان شکنی کرده و با صغیر و کبیر رابطه جنسی برقرار می‌کند. ...

4 آبان 1398

خاطرات دفترخانه (قسمت هشتم) – جنگ و صلح

حرف ناحق

زن و مردی جوان با روحیه‌ای پرشور و نشاط وارد دفترخانه شدند. اگر سابقه دهها گزارش نیروی انتظامی و پرونده دادسرا و دادخواست و دادنامه کیفری و دادگاه خانواده و ... علیه هم رو نشون نمی‌دادند، تصور نمی کردم این دو جوان شاد و شنگول که امروز مثل دو پرنده عاشق مشغول لاس زدن و قربون صدقه رفتن با هم ...

4 آبان 1398

خاطرات دفترخانه (قسمت هفتم) – جوان‌های امروزی

حرف ناحق

لباسهاش خیلی نامرتب بود. بعدا معلوم شد مستقیم از محل کارش یعنی مغازه میوه فروشی محل آمده. جوانی بیست چهار پنج ساله به نظر می‌رسید. گفت می‌خوام به پدرم تو شهرستان وکالت بدم تا خانمم را طلاق بده ! ...