حرف ناحق حرف ناحق

13 مرداد 1398
خاطرات دفترخانه (قسمت هفتم) – جوان‌های امروزی

خاطرات دفترخانه (قسمت هفتم) – جوان‌های امروزی

لباسهاش خیلی نامرتب بود. بعدا معلوم شد مستقیم از محل کارش یعنی مغازه میوه فروشی محل آمده. جوانی بیست چهار پنج ساله به نظر می‌رسید. گفت می‌خوام به پدرم تو شهرستان وکالت بدم تا خانمم را طلاق بده !

پرویز رضایی

پرسیدم: مگه چند وقته که ازدواج کردید؟ گفت: هنوز ازدواج نکردیم اما دو ماهی هست که عقد هم هستیم. شهرستان دوره و من هم باید مغازه را اداره کنم و وقت ندارم برای همین بابام خواست تا وکالت بفرستم خودش کار طلاق را انجام بده!

عجیب به نظر می رسید!

سوال کردم: طلاق برای چی؟ مگه چه مدت با هم معاشرت داشتید؟ گفت: دو ماه پیش مادرم از شهرستان زنگ زد و گفت: دختری را برای من نشان کرده. خانواده محترمی هستند و دخترشان هم بَر و رو دار و با نجابته! منم یه پنجشنبه جمعه رفتم شهرستان و بعد از مراسم خواستگاری هم عقد کردیم و برگشتم تهران !

گفتم: خب حالا چه مشکلی پیش آمده که قصد طلاقش را داری؟ گفت: نمی‌دونم. بابام گفت خانواده عروس سر جریان مهریه دبه کردند و گفتند باید زیادش کنید. تعداد سکه‌های دختر ما از خواهرهای داماد خیلی کمتره! بابام هم ناراحت شده و گفته نمیخواید نخواید بهم می‌زنیم!

جوان عین خیالش نبود. پرسیدم: تو چطور با یک دختری که هیچ شناختی از او نداشتی با یک مراسم خواستگاری حاضر شدی یک عمر باهاش زندگی کنی ؟

نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و بعد چند لحظه گفت: ببخشیدها ما از آن جوانهای امروزی نیستیم که با دوست دخترشان ازدواج می‌کنند.

  • منبع : www.datikan.com
کد امنیتی * CAPTCHA reload_32

اخبار مرتبط