حرف ناحق حرف ناحق

4 آبان 1398
خاطرات دفترخانه (قسمت نهم) -  قضاوتهای شتاب‌زده

خاطرات دفترخانه (قسمت نهم) - قضاوتهای شتاب‌زده

قبلا هم از مردی نوشتم که با همسر و پسر بزرگ و نوه‌اش برای دادن وکالت طلاق آمده بود و از شکایت آنها از آن شخص که برغم ده‌ها بار تعهد باز هم پیمان شکنی کرده و با صغیر و کبیر رابطه جنسی برقرار می‌کند.

پرویز رضایی

داتیکان
: خانواده‌اش ادعا داشتند در حال حاضر هم با خانمی که حداقل ده - پانزده سال سنش از او بیشتر است ارتباط دارد و البته آن آقا هیچکدام از این اتهامات را انکار نمی‌کرد و تنها مدعی بود بخاطر نیاز مالی مجبور به حفظ ارتباطش با آن زن است و الا آن زن سفته‌هایی را که از او دارد به اجرا می‌گذارد.

مرد گله داشت که از طرف خانواده طرد شده و حتی شبها جایی برای خوابیدن ندارد. بخاطر وضعیت مالی نابسامانی که داشت حس ترحم عجیبی نسبت مرد پیدا کردم. او را مستاصل می‌دیدم و به نظرم آدم صادقی می‌رسید. با اینکه اطمینانی به تواناییش نداشتم، از او خواستم تا راهرو دفترخانه را نقاشی کند. شاید کمک‌هزینه‌ای باشد و او پذیرفت اما بعد از یکی دو روز که مجموعا از چهار- پنج ساعت بیشتر تجاوز نمی‌کرد کار را رها کرد و دیگر برنگشت.

دو سه روز بعد پسر بزرگش به دفتر امد و با ابراز شرمندگی از من خواست تا نقاشی نیمه‌کاره ساختمان را تمام کند. راستش همه رنگهایی را که به در و دیوار زده و مالیده بود بخاطر عدم زیرسازی و ... هدر رفت و مجبور شدیم کار را از نو شروع کنیم.

اما ماجرا تا همین جا خاتمه پیدا نکرد پسرجوان آن مرد در کنار نقاشی ساختمان و کارهای دیگری که بعد از این جریان و با شناخت بیشتر و از او به عهده اش گذاشتم با من ارتباط نزدیکتری پیدا کرد و وقایع تلخی که هر روز بخاطر شرایط بد پدرش اتفاق می افتاد با من در میان می‌گذاشت.

یک روز تعریف می کرد طنابی جلو در خانه آنها که مادرش هم آنجا سکونت دارد اویزان کرده و می خواسته خودش را به دار بزند روز دیگر با ظرفی از اسید در محل حاضر شده و قصدش این بود که به صورت خود و همسرش اسید بپاشد و ...

یقین داشتم مرد بدطینتی نیست و از روی خباثت این کارها را انجام نمی دهد. یک روز هم به دیدن من آمد و گفت چیزی در بساط ندارم و همه داراییم یک ماشین پراید است که اگر خانمم به خانه برگردد به او منتقل می‌کنم...

بطور خصوصی با پسربزرگ مرد صحبت کردم و از او خواستم تا پدرش را به به یکی از بیمارستان های مغز و اعصاب ببرد اوضاع و احوال مرد نشان از نوعی اختلال روانی داشت.

دو روز بعد پسر جوان به دیدنم آمد. خوشحال بود. می‌گفت همه ما اشتباه کردیم. مادر بیشتر از همه خودش را ملامت می کند. پدرم دچار نوعی بیماری است که به گفته پزشکان پنجاه برابر یک انسان طبیعی تستوسترون ترشح می کند. او آنگونه که ما تصور می‌کردیم آدم شهوتران و بی بندوباری نیست و حداقل با آزادی و اراده این کارها را انجام نمی‌داده. مریض است. همچنین گفت وقتی پزشک در مورد فاصله نیاز جنسیش از او پرسید. پدرم توضیح داد در یک روز پنج تا شش بار احساس نیاز به ارتباط جنسی با جنس مخالف دارد و...به توصیه پزشک متخصص آن مرد برای کنترل و درمان این بیماری می بایست حداقل بیست روز در بیمارستان بستری و مدتها تحت درمان باشد.

  • منبع : www.datikan.com
کد امنیتی * CAPTCHA reload_32